فروردین ۲۴

شفیعی کدکنی – برگی از خاطرات سبز محمدرضا شفیعی کدکنی با اخوان ثالث و دکتر شریعتی

شفیعی کدکنی - یاسین رحمانی

گزیده ای از مصاحبه با شفیعی کدکنی:

گزارشگر: اخوان مثل اینکه مشهد نبود آن موقع…

شفیعی کدکنی: نخیر، اخوان از سال ۲۶ آمده بود تهران، من حالا به شما می گویم که اخوان را حدودا اولین بار کی دیدم، فکر می کنم اخوان را ۴۰ یا ۴۱ که برای اولین بار بعد از سال ها آمد به مشهد من در مشهد دیدم… یادم هست که با مرحوم دکتر شریعتی بحث می کردیم، من هنوز طرفدار شعر کهنه و اینها بودم، و “زمستان” تازه منتشر شده بود. به هر حال “آخر شاهنامه” هنوز منتشر نشده بود و من با دکتر شریعتی جر و بحث می کردیم بر سر نیما! او یادم هست که گفت: تو ببین، این شعر را من برایت می خوانم. یادم هست که آن شعر “چاوشی” را با آن لحن قشنگش می خواند و همان جور هم هی پک به سیگار می زد و آن وسط می خواند، و من یک مرحله تازه ای باز از شعر نو جلو چشمم با شنیدن این شعر زمستان باز شد.

و بعد رفتم به کدکن، تابستانی بود رفتم به کدکن، در کدکن یک معلمی بود که حالا می فهمم که احتمالا توده ای بوده یا به هر حال تحت تاثیر فرهنگ توده ای ها. او گفت که من یک دیوان شعری دارم از شاعری به نام “م.امید”، بعد رفت ارغنون چاپ اول را که در ۱۳۳۰ چاپ شده بود و من ندیده بودم آورده بود خانه ما… و من سخت ااز این کتاب خوشم آمد، و خیلی از شعرهاش را همان زمان حفظ کردم، ولی خود کتاب زمستان را خیلی بعد خریدم.

شفیعی کدکنی: یک روز رفتم، یادم هست،سراغ این آقای ناصر عاملی، شاعر خراسانی و پسر مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که از اقران سنی اخوان و حتی از اخوان هم به نظر من دو سه چهار سالی بزرگتر است و از آزادیخواهان و به هر حال از مردان صاحل قریحه است در خراسان ما و زندان رفته بود و… او یک دکانی باز کرده بود… اهل کتابفروشی هم نبود، مثل اینکه خواسته بود یک پاتوق فرهنگی برای خودش درست کند، حالا دیگر یادم نیست که دقیقا چه سالی بود… من یادم است رفتم توی کتابفروشیش گفتم آقا، کتاب زمستان دارید؟ نگاه کرد دید طلبه و زمستان!! نگاه کرد و رفت آورد و قیمتش هم یادم نیست، مثل اینکه چهار تومن بود، من دادم و یادم است با این که دوست اخوان بود از شعر نو خوشش نمی آمد. الان هم فکر می کنم که آقای عاملی هنوز هم اگر باهاش صحبت بشود، شعر نورا، حتی شعر نو مثل اخوان و اینها را هم زیاد خوشش نیاید، به هر حال آدمی است به اسلوب کلاسیک و کهن خیلی علاقه مند است و شیفه سبک خراسان و خودش هم قصیده به سبک خراسانی می گفت. پوزخندی زد و گفت: آره، این هم یک جوری از شعر است، یک نوعی از شعر است…

و دیگر در خقیقت با زمستان آشنا شدم… معرف توللی برای من یک تصادف بود توی مجله ها. معرف اخوان و -حتی یادم هست- نیما هم در همان مباحثی که داشتیم مرحوم دکتر شریعتی بود. من باید از این بابت به او ادای دینی کرده باشم در اینجا که او روی این آشنایی فکری من با شعر نو خیلی اثر داشت. آدم چیزی بود، آن زمانه بیشتر جنبه ادبی داشت دکتر شریعتی. جانب مذهبی نمی گویم در او نبود، سخنرانی مذهبی و اینها می کرد و این سال هایی بود که علی آقای شریعتی دانشجوی سال شاید اول دانشکده ادبیات مشهد بود، دانشکده ادبیات را در سال ۳۵ مثل اینکه باز کردند و یا ۳۶ علی آقا فکر می کنم که حدود سال ۳۸ فارغ التحصیل شده باشد. فکر می کنم سه سال دوره دانشکده بود برای لیسانس، پس باید مثلا دانشکده سال ۳۵ باز شده باشد.

این مطلب را هم بخوانید: شعر عاشقانه “دل تکانی” – غبار روزهایی که گذشت/و فراموش نشد

شفیعی کدکنی: به هر حال این جر و بحث های ما مال آن زمان بود و او این شعر را “بسان رهنوردانی که در افسانه ها می گویند” خیلی قشنگ خواند و مرا تحت تاثیر قرار داد و بعد هم بحث به نیما کشید و راجع به یک شعری می گفت از نیماست، می خواند و تفسیر می کرد که من بعدها هر چه گشتم… نیافتم. معلوم شد یا خودش ساخته بود به نیابت از نیما یا از کس دیگری بود. می گفت ببین این شعر پرستپکتیو… این شعر چیز دارد، چشم انداز دارد.” مصرعی را می خواند که می گفت: “دریا توفانی و خاموش” حالا آیا خودش درست کرده بود؟ از شعرای آن دوره کسی مثلا در سالهای ۳۲،۳۳ چنین شعری گفت بود؟ می گفت: “ببین هم توفان را از لحاظ چشم نشان می دهد، هم اینکه صدای دریا به گوش نمی رسد، “دریا طوفانی و خاموش” چیز دارد، بعد…” این چیزی است که در حافظه ام مانده از آن بحثی که با مرحوم شریعتی داشتیم در اینکه شعر نو می کوشد که از دید خود شاعر جهان را ببیند و همانجور که در نقاشی مثلا فواصل و نمی دانم، مناظر و مرایا به اصطلاح مطرح است، در شعر نو هم این مناظر و مرایا مطرح است، و اینکه شاعر، نیما، می گوید “دریا طوفانی و خاموش”  منظورش این است که هم چشم حالت توفان و خیزاب ها را در دریا می بیند هم صدای امواج دریا به گوش این بیننده – که در فاصله دوری هست – نمی رسد و اینها. او هم که ماشالله در این که کوهی را کاهی و کاهی را کوهی بکند الحق و الانصاف یک مهارت معجزه آسایی داشت، خیلی استعداد داشت در این که یک چیزی را خیلی بزرگ بکند.

برای رفتن به صفحه اصلی سایت، کلیک کنید.

بعدها مثلا انجمن ادبی داشتیم و انجمن های ادبی مختلف در خراسان ما بود، اولش با همان مرحوم دکتر شریعتی و اینها بود. و انجمن ادبی ای که اسمش را هم گذاشته بودند “انجمن ادبی پیکار”، این باید مربوط به سال ۳۷ و ۳۸ باشد… و از عجایب اینکه سازمان پیکار هم از توی همین انجمن ادبی که می توانم بهتان بگویم که در آمد…

 

برگرفته از کتاب “گزینه اشعار شفیعی کدکنی” – چاپ هفتم – انتشارات مروارید

 

برای عضویت در کانال تلگرام “یاسین رحمانی” کلیک کنید. Telegram ID: @rahmaniyasin

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید


منبع: yasinrahmani.ir

نوشته شده توسط فروردین ۲۴, ۱۳۹۶ توسطمدیر سایت in category "اخوان ثالث", "از شاعران", "شفیعی کدکنی", "مطالب ویژه
مدیر سایت

About the Author

یاسین هستم، یک رحمانی! اهل روستایی به نام محمودآباد در شهرستان فیروکوه، تهران. و یک شاعر! شاعری که شعر می نویسد تا دیده نشود میان اکثریت گوینده های پرمدعا، و اقلیت خواننده هایی که رخت سکوت پوشیده اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ مسئله را بنویسید: * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.