فروردین ۲۵

پی نوشت دکتر عبدالحسین زرین کوب درباره بیتی از شعر حافظ: آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

دکتر عبدالحسین زرین کوب - یاسین رحمانی

پی نوشت دکتر عبدالحسین زرین کوب در مورد این بیت از شعر حافظ:

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوی خوشه پروین  به دو جو

اشاره: آسمان به سبب عدم قبول امانت در بازار عشق قدری ندارد چرا که آنجا عظمت ظاهری را به چیزی نمی گیرند پس عجب نیست که خرمن ماه را به جوی بها کنند و خوشه پروین را به دو جو گیرند. تقدیر چیز بسیار اندک و بی قدر به دو جو و جوی و نیم در شعر حافظ جای دیگری هم هست، از جمله:

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

و یا:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

و دوجو به همین معنی در کلام عبید زاکانی از معاصران خواجه نیز هست: کلیات/۲۶، به هر حال هر چند در بیت ما نحن فیه “دو جو” هم مثل “جوی” کنایه از بهای اندک است. طرز ذکر آنها در مقابل خرمن و خوشه آسمان نشان می دهد که نزد شاعر متاع عظمت فروشی آسمان هر چه باشد جز یک یا دو جو نمی ارزد و از این گذشته در این سودا نیز آنچه حقیرتر است و به خوشه یی از یک خرمن نمی ماند بیشتر از خود خرمن ارزیابی می شود و این نکته آسمان را به خاطر رفعت نمایی و عظمت فروشیش که شیوه بالانشینان است تنبیه و ملامت می کند و کبریا و استغنای عشق را به رخ او می کشد. مقایسه شود با قول مولانا تا در این معانی:

مکن ای آسمان ناموس کم کن

که از سودای عهد ما خمیدی /۲۸۴۷۰

و:

نخرم فلک به را به دو حبه والله

من اگر فقیرم نکنم حقیری/ ۳۳۲۱۹

 

برگرفته از کتاب “نقش بر آب” اثر دکتر عبدالحسین زرین کوب – انتشارات سخن – صفحه ۴۰۵

نقش-بر-آب - زرین کوب - یاسین رحمانی
نقش بر آب – زرین کوب
این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۲۴

شفیعی کدکنی – برگی از خاطرات سبز محمدرضا شفیعی کدکنی با اخوان ثالث و دکتر شریعتی

شفیعی کدکنی - یاسین رحمانی

گزیده ای از مصاحبه با شفیعی کدکنی:

گزارشگر: اخوان مثل اینکه مشهد نبود آن موقع…

شفیعی کدکنی: نخیر، اخوان از سال ۲۶ آمده بود تهران، من حالا به شما می گویم که اخوان را حدودا اولین بار کی دیدم، فکر می کنم اخوان را ۴۰ یا ۴۱ که برای اولین بار بعد از سال ها آمد به مشهد من در مشهد دیدم… یادم هست که با مرحوم دکتر شریعتی بحث می کردیم، من هنوز طرفدار شعر کهنه و اینها بودم، و “زمستان” تازه منتشر شده بود. به هر حال “آخر شاهنامه” هنوز منتشر نشده بود و من با دکتر شریعتی جر و بحث می کردیم بر سر نیما! او یادم هست که گفت: تو ببین، این شعر را من برایت می خوانم. یادم هست که آن شعر “چاوشی” را با آن لحن قشنگش می خواند و همان جور هم هی پک به سیگار می زد و آن وسط می خواند، و من یک مرحله تازه ای باز از شعر نو جلو چشمم با شنیدن این شعر زمستان باز شد.

و بعد رفتم به کدکن، تابستانی بود رفتم به کدکن، در کدکن یک معلمی بود که حالا می فهمم که احتمالا توده ای بوده یا به هر حال تحت تاثیر فرهنگ توده ای ها. او گفت که من یک دیوان شعری دارم از شاعری به نام “م.امید”، بعد رفت ارغنون چاپ اول را که در ۱۳۳۰ چاپ شده بود و من ندیده بودم آورده بود خانه ما… و من سخت ااز این کتاب خوشم آمد، و خیلی از شعرهاش را همان زمان حفظ کردم، ولی خود کتاب زمستان را خیلی بعد خریدم.

شفیعی کدکنی: یک روز رفتم، یادم هست،سراغ این آقای ناصر عاملی، شاعر خراسانی و پسر مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که از اقران سنی اخوان و حتی از اخوان هم به نظر من دو سه چهار سالی بزرگتر است و از آزادیخواهان و به هر حال از مردان صاحل قریحه است در خراسان ما و زندان رفته بود و… او یک دکانی باز کرده بود… اهل کتابفروشی هم نبود، مثل اینکه خواسته بود یک پاتوق فرهنگی برای خودش درست کند، حالا دیگر یادم نیست که دقیقا چه سالی بود… من یادم است رفتم توی کتابفروشیش گفتم آقا، کتاب زمستان دارید؟ نگاه کرد دید طلبه و زمستان!! نگاه کرد و رفت آورد و قیمتش هم یادم نیست، مثل اینکه چهار تومن بود، من دادم و یادم است با این که دوست اخوان بود از شعر نو خوشش نمی آمد. الان هم فکر می کنم که آقای عاملی هنوز هم اگر باهاش صحبت بشود، شعر نورا، حتی شعر نو مثل اخوان و اینها را هم زیاد خوشش نیاید، به هر حال آدمی است به اسلوب کلاسیک و کهن خیلی علاقه مند است و شیفه سبک خراسان و خودش هم قصیده به سبک خراسانی می گفت. پوزخندی زد و گفت: آره، این هم یک جوری از شعر است، یک نوعی از شعر است…

و دیگر در خقیقت با زمستان آشنا شدم… معرف توللی برای من یک تصادف بود توی مجله ها. معرف اخوان و -حتی یادم هست- نیما هم در همان مباحثی که داشتیم مرحوم دکتر شریعتی بود. من باید از این بابت به او ادای دینی کرده باشم در اینجا که او روی این آشنایی فکری من با شعر نو خیلی اثر داشت. آدم چیزی بود، آن زمانه بیشتر جنبه ادبی داشت دکتر شریعتی. جانب مذهبی نمی گویم در او نبود، سخنرانی مذهبی و اینها می کرد و این سال هایی بود که علی آقای شریعتی دانشجوی سال شاید اول دانشکده ادبیات مشهد بود، دانشکده ادبیات را در سال ۳۵ مثل اینکه باز کردند و یا ۳۶ علی آقا فکر می کنم که حدود سال ۳۸ فارغ التحصیل شده باشد. فکر می کنم سه سال دوره دانشکده بود برای لیسانس، پس باید مثلا دانشکده سال ۳۵ باز شده باشد.

این مطلب را هم بخوانید: شعر عاشقانه “دل تکانی” – غبار روزهایی که گذشت/و فراموش نشد

شفیعی کدکنی: به هر حال این جر و بحث های ما مال آن زمان بود و او این شعر را “بسان رهنوردانی که در افسانه ها می گویند” خیلی قشنگ خواند و مرا تحت تاثیر قرار داد و بعد هم بحث به نیما کشید و راجع به یک شعری می گفت از نیماست، می خواند و تفسیر می کرد که من بعدها هر چه گشتم… نیافتم. معلوم شد یا خودش ساخته بود به نیابت از نیما یا از کس دیگری بود. می گفت ببین این شعر پرستپکتیو… این شعر چیز دارد، چشم انداز دارد.” مصرعی را می خواند که می گفت: “دریا توفانی و خاموش” حالا آیا خودش درست کرده بود؟ از شعرای آن دوره کسی مثلا در سالهای ۳۲،۳۳ چنین شعری گفت بود؟ می گفت: “ببین هم توفان را از لحاظ چشم نشان می دهد، هم اینکه صدای دریا به گوش نمی رسد، “دریا طوفانی و خاموش” چیز دارد، بعد…” این چیزی است که در حافظه ام مانده از آن بحثی که با مرحوم شریعتی داشتیم در اینکه شعر نو می کوشد که از دید خود شاعر جهان را ببیند و همانجور که در نقاشی مثلا فواصل و نمی دانم، مناظر و مرایا به اصطلاح مطرح است، در شعر نو هم این مناظر و مرایا مطرح است، و اینکه شاعر، نیما، می گوید “دریا طوفانی و خاموش”  منظورش این است که هم چشم حالت توفان و خیزاب ها را در دریا می بیند هم صدای امواج دریا به گوش این بیننده – که در فاصله دوری هست – نمی رسد و اینها. او هم که ماشالله در این که کوهی را کاهی و کاهی را کوهی بکند الحق و الانصاف یک مهارت معجزه آسایی داشت، خیلی استعداد داشت در این که یک چیزی را خیلی بزرگ بکند.

برای رفتن به صفحه اصلی سایت، کلیک کنید.

بعدها مثلا انجمن ادبی داشتیم و انجمن های ادبی مختلف در خراسان ما بود، اولش با همان مرحوم دکتر شریعتی و اینها بود. و انجمن ادبی ای که اسمش را هم گذاشته بودند “انجمن ادبی پیکار”، این باید مربوط به سال ۳۷ و ۳۸ باشد… و از عجایب اینکه سازمان پیکار هم از توی همین انجمن ادبی که می توانم بهتان بگویم که در آمد…

 

برگرفته از کتاب “گزینه اشعار شفیعی کدکنی” – چاپ هفتم – انتشارات مروارید

 

برای عضویت در کانال تلگرام “یاسین رحمانی” کلیک کنید. Telegram ID: @rahmaniyasin

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۲۳

ابهام در ادبیات – به همراه مثالی از شعر حافظ، برگرفته از کتاب درآمدی بر سبک شناسی ساختاری

یاکوبسن - یاسین رحمانی

یاکوبسون در مورد ابهام در ادبیات خاطرنشان می سازد که شعر تنها وسیله بیان هنری است که از مصالحی چون واژه بهره می گیرد، و واژه پیش از هر تدارک بیانی خود ذاتا دارای دلالتی است. در این شعر حافظ:
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی
حال هجران تو چه دانی که چه مشکلی حالی است
واژه ماه دارای معنی صریح است یا ضمنی؟ اگر دارای معنای ضمنی است، و استعاره از یار ماهرو است، پس چرا در دریف هفته و سال به کار گرفته شده است؟ ابهام اساسی ارتباط شاعرانه، و نیز دشواری کار منتقد ناشی از همین امر است. پس حائز اهمیت است که نخستین معنای واژه را به دست فراموشی سپاریم. یا از این بهتر، معنای نخستین را فقط به عنوان وسیله تدارک معنای ثانوی، یعنی ابزار شاعرانه بشمار آوریم.

 

فردیناندو سوسور
فردیناندو سوسور

اگر تعریف سوسور را از نشانه به یاد آوریم که آن را رابطه لازم بین دال و مدلول دانسته بود، و این رابطه همچون دو رویه یک سکه لازم است، می توان گفت که نخستین دلالت نشانه “دال-مدلول”، خود دارای یک مدلول ثانوی و در نهایت، دست کم در قصد شاعر، مدلول مقدم است. این مدلول ثانوی ولی مقدم همان است که ما آن را مصالح زیباشناختی می خوانیم. در شعر مذکور، واژه ماه مدلول دومی دارد که همان یار زیبارو است، و مسلما قصد حافظ این مدلول مقم شمرده می شود. پس اگر دلالت را دلا، دال را دا، و مدلول را مد بنامیم، رابطه دال و مدلول ماه=یار زیبا را می توان به صورت زیر نوشت:

دلا(۱)=دا/مد(۱)
دلا(۲)=دا(۱)/مد(۱)/مد(۲)
یعنی:
دلا(۲)=دا(۱)/مد(۲)

مطلب پیشنهادی برای مطالعه: منوچهر آتشی و آرایه های ادبی موجود در شعرهایش

پس گفتار شاعرانه، به عبارت دیگر، گفتار سبک شناختی گرایش بر این دارد که نشانه نخست، یعنی کارکرد معنای صریح، فقط به عنوان دال مدلولی که بیان نشده است، یعنی به عنوان کارکرد معنای ضمنی بهره برداری کند.

خلمسلو، که اصطلاحات “محتوا” و “وسیله بیان” را بر دال و مدلول ترجیج می دهد، و این نشانه های قراردادی زبانشناسی را به خرده ساختار ها اختصاص داده است، همین منظور را در کتاب “زبان شعر” خود به طریقه زیر بیان می دارد:
“بنابراین می توان مجموعه معنای ضمنی را چون محتوایی بدانیم که ابزارهای معنای صریح وسیله بیان آن هستند، و کلیت فراهم آمده از این محتوا و وسیله بیان را به نام زبان شعر، یا بهتر، به نام زبان معنای ضمنی بخوانیم.”
وی در همان کتاب باز از دیدگاهی دیگر می گوید: “پس زبان معنای ضمنی زبان به معنای متعارف نیست. البته رویه بیان آن از رویه های محتوا و وسیله بیان زبان معنای صریح فراهم آمده است. بنابراین زبان معنای صریح زبانی است که یکی از رویه های آن، یعنی رویه بیان، یک زبان ساده است.”
شاید عبارتهای نسبتا گنگ فوق، برای کسی که آمادگی ندارد، به این طریق روشن تر جلوه می کند. ولی چه می شود کرد؟ در زمینه های نقد روزگارما چنین عباراتی سخت رایج و کلید درک مسائل بسیار مهم سبک شناسی شده است.

 

کتاب درآمدی بر سبک شناسی ساختاری – فصل ابهام ادبیات – صفحه ۷۷

درآمدی بر سبک شناسی ساختاری - یاسین رحمانی
درآمدی بر سبک شناسی ساختاری – دکتر محمدتقی غزالی

 

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۲۰

منوچهر آتشی و آرایه های ادبی موجود در شعرهایش – تفاوت های شعر و نثر

منوچهر آتشی، انگاه هایی در دفترهای اولیه ی خود به کار می برد که سنگین و خشن است. انگاره هایی که با وزن عروضی نیمایی همخوان و همپوش می شود.

این شعرهای افسون کننده را باید با ترنم و نرم آهنگ و گاهی با حماسه خواند. گاهی اشعار آتشیاز حماسه رو به تغزل می رود و از تغزل به مرثیه می پیوندد.

او ایماژها را که زنجیره ای در هم تنیده ی عاطفی و فکری است در لمحه ای از زمان انگاره ی شکننده و ظریف تصاویر و رنگ های بومی یا محلی در اشعارش وارد می کند.

این مطلب را هم بخوانید: اصول شعرخوانی

تفاوت اصلی شعر و نثر در وزن خلاصه نمی شود. چرا که درونمایه های نثری در وزن ارائه شود به سخن موزونی دست می یابیم و به شعر نمی رسیم. شاعر شعر را با وزن بیرونی عروضی عرضه می کند، اما وقتی سخنان او به شعر می رسد که به آن تصویر دهد. تصاویر در شعر ایجاد می شوند. شاعر مدام تصاویر مدرن می آفریند و صداقت و صمیمیت او با شمار تصاویر او سنجیده می شود.

شعر آتشی به تندیس و پیکر تراشی شباهت دارد و موسیقی آن در طنین آوایی و واژههای حماسی خودنمایی می کند. جاذبه و تاثیرگذاری این اشعار در چشم خواننده می نشیند و نه در گوش. او پیکرتراش دشت و کویر و دریاست و به نقاشی صرف دست نمی زند. هر ترکیب با تصویرهای مشهود در شعر قرار می گیرد و از آنجا که تشبیه بیشتر با واقعیت و موقعیت های بومی هماهنگ تر است تا استعاره به این دلیل، شاعر بیشتر به همانند سازی اقدام می کند تا استعاره و وقتی شاعر استعاره را جانشین تشبیه می کند به استعاره های مکنیه گرایش می کند که بار و بارم آدم نمایی (تشخیص) آن بیش از استعاره های مصرحه است.

این مطلب را هم بخوانید: چالش کتاب نخوانی!

و شعر آنگاه تجلیگاه مدرنی می یابد که با استعارات حس آمیزانه و پارادوکس گونه همپوش و همرکاب می شود. به همین دلیل آنچه بیش از تمامی آرایه ها در شعر آتشی خودنمایی می کند، تشبیه و استعاره مکنیه و مجاز مرسل و پارادوکس و حس آمیزی است. به همین منظور تشبیه ها و استعارات را در کفه ی ترازو قرار می دهیم.

 

برگرفته از کتاب شعر زمان ما: منوچهر آتشی به قلم فیض شریفی – انتشارات نگاه

منوچهر آتشی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۲۰

پی نوشت نیما یوشیج بر شعر “خانه سریویلی” و نحوه خواندن شعر نو

این شعرهای آزاد آرام و شمرده با رعایت نقطه گذاری و به حال طبیعی خوانده می شوند. همانطور که یک قطعه نثر را می خوانند.

سریویل اسم دهکده ایست در کجور، نزدیک به “هزارخال”. این دو کلمه از دو جز ترکیب شده است: سری (خانه) و ویل (محل).

سریولی شاعر، با زنش و سگش در دهکده ی ییلاقی ناحیه جنگلی زندگی می کردند.

تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها در موقع کوچ کردن از ییلاق به قشلاق در صحن خانه ی باصفای او چند صباحی اتراق کرده ، می خواندند.

اما در یک شب طوفانی وحشتناک، شیطان به پشت در خانه او آمده امان می خواهد. سریویلی مایل نیست آن محرک کثیف را در خانه ی خود راه بدهد و بین آن ها جر و بحث در میگیرد. بالاخره شیطان راه می یابد و در دهلیز خانه ی او می خوابد و موی و ناخن خود را کنده، بستر می سازد. سریویلی خیال می کند دیگر به واسطه ی آن مطرود، روی صبح را نخواهد دید.

 

به عکس، صبح از هر روز دلگشاتر درآمد، ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند و سریویلی به جاروب کردن آنها می پردازد. او همینطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان می بیند و برای نجات ده می کوشد.

در این وقت، کسان سریویلی خیال می کنند پسر آنها دیوانه شده است و جادوگران را برای شفای او می آورند، باقی داستان، جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان است.

خانه ی سریویلی خراب می شود و سالها می گذرد. مرغان صبح، گل با منقار خود از کوه ها آورده و خانه او را دوباره می سازند.

سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانه ی خود باز می گردد. اما افسوس دیگر توکاهای قشنگ در صحن خانه او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند.

– نیما

 

از کتاب “نیما یوشیج – مجموعه کامل اشعار” گردآوری و تدوین سیروس طاهرباز

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید