آبان ۲۸

آن سوی دویدن ها/سال ها به افق خیره

آن سوی دویدن‌ها
سالها به افق خیره،
هیأت ایستاده مرگ بود!
سرخ به حادثه غروب
سیر از خستگی،
شام آخر…
چای بعد از جنگ بود.

آرامش پس از طوفان را
پررنگ و تلخ به خوابی سبز می‌خواند،
از آزادی،
و افتادن،
که آخرین اشتباه برگ بود.

یاسین رحمانی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
آبان ۲۸

غروب سر می رود تلخ/از خالی دست هایم

غروب سر می‌رود تلخ،
از خالیِ دست‌هایم.
جیب‌ها جان ندارند
پالتو یخ کرده؛
زمستان شده‌ام،
برفی‌تر از خاطره‌ها
که گرم چکیدند رویِ گونه‌هایم…

یاسین رحمانی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید