فروردین ۱۹

علت گرایش به سمت جامعه شعر به سمت شعر سپید در زمان انقلاب

مفاهیم و مضامینی که شاعران جربان شعر مقاومت در صدد بیان آنها بوده اند در قالب شکسته نیمای و شعر سپید بهتر و آسانتر قابل عرضه بوده است. اشعار انقلابی، عصیانی و سرکشانه این شاعران برای ظهور و بروز، مجال و میدانی فراختر از دایره تعریف شده و نظام مند قالب شعر کلاسیک می طلبیده است.

نکته این است که این شاعران در آن شرایط خاص تاریخی که خود را همواره در سنگر احساس می کرده اند، فرصت و فراغت آن را نداشته اند تا به تساوی طولی مصراع ها و نظم مبتنی بر نوع خاص قافیه بندی شعر کلاسیک بیندیشند. بسیاری از این شاعران حتی به حفظ و رعایت اوزان شکسته نیمایی نیز تن در نمی داده اند، و تنها به شعر بی وزن و منثور توجه داشته اند. حالت این شاعران ذر سرودن این گونه اشعار حالت رزمنده ای است که تنها برای لحظه ی کوتاهی سر از سنگر به در می آورد و تیرهایی را به سمت دشمن شلیک می کند و سپس به سرعت به سر جای خویش بر می گردد؛ یا چون جنگنده ای که می خواهد در زیر آتشباری مداوم دشمن برای خویش سنگری تهیه کند تا برای لحظه ای هم که شده در آن پناه گیرد؛ سنگری که می داند هر آن ممکن است آن را ترک گوید و در جایی دیگر سنگری دیگر بسازد. طبیعی است او چندان به شکل و شمایل و نوع مهندسی و معماری سنگر خویش نیندیشد. از این رو اگر شاعر این جریان در اوج شور و حرارت آن سال های بحرانی چندان به شکل شعر خویش توجه نداشته باشد، چندان دور از انتظار نیست. او می بایست حرف هایش را سریع، بریده بریده، بیشکل و با حالتی خشن و پرخاش گون بر زبان می آورد و سپس به سرعت خاموش می شد، مخفی می شد یا می گریخت.

شعر زیر از خسرو گلسرخی می تواند نمونه ای از اینگونه اشعار تلقی شود:

باید تبر دیگری برداشت

اینکه اینک

قطره قطره قطره

جاری است

این، خون متلاشی و جوان رفقاست

ای گرم ترین آفتاب!

بر شانه هامان بتاب…

ای صمیمی ترین آغاز

ای تفنگ، ای وفادار!

یار باش

ما همانیم

ما می رویم فتح کنیم فردا را…

(برگزیده اشعار خسرو گلسرخی، به کوشش مجید روشنگر، آوازهای پیکار)

 

برگرفته شده از کتاب جریان های شعری معاصر فارسی – به قلم علی حسین پور چافی – صفحات ۳۴۷ و ۳۴۸

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۱۸

شاملو و محمود دولت آبادی – انسان دشواری وظیفه است

نوشته دولت آبادی درباره احمد شاملو:

اندیشیده ام، و شاید نیز گفته باشم: انسان زندگی می کند تا مرگ را از یاد برد – یا دست کم از آن فاصله بگیرد – و کار می کند مگر به زندگی خود معنایی ببخشد. و شگفتا، هم در آن پیکار عاشقانه و رنجبار زندگانی و کار است که آدمی گام به گام به مرگ نزدیک و نزدیکتر می شود تا مرگ،  تا یکی شدن با آن،  با مطلق محض خود.

اکنون سرانجام آنچه باقی می ماند پس فرایند حداقل زادن است و مردن.  که یعنی حاصل کار،  فرایند آدمی ست، فرایند آدمی بودن.  در این معنا،  یعنی به اعتبار کار و پیکار عشق،  شاملو نمونه بود و یگانه بود؛ یگانه ی جاودانه.  از آنکه جان خود در کار کرد او،  بی غبن و بی دریغ.  گیرم کم نداشت لحظاتی که جان به سر می شد در تنگ حوصلگی های دل آزار و بیزاری های نفرت زده.  هم در رهایی از چنان تنگناهایی بود که می سرود.  ما انسان را گرامی داشتیم،  خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.

 مطلب پیشنهادی: چند شعر اجتماعی و عاشقانه کوتاه 

بی گمان شاعر مهم زمانه ما،  دمی هم آسوده نبود از جدال و کشمکش درونی ؛ جدالی بی امان به جستجوی حقیقت، حقیقتی که موضوعیت آن جز آدمی و جهانش نبود. که این جستار حقیقت انسانی،  در هر سه دوره شعری او بی وقفه دنبال شد.  هم در سروده های عاشقانه و عشق،  هم در سروده های انسان و جهان شناختی اش، سومین و آخرین دوره شعری اش. رشد و بلوغ و کمال شاملو، در هیچ دوره ای او را از موضوعیت محوری ذهن و زندگی اش -یعنی آدمی زاده و جهانش – دور نکرد.
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم،

هرزنامه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر کامل و هر پگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.
این خود پاره ای از آخرین سروده های است در موضوعیت ویژه شعر او که بسیار بسیار در آن سرود، اما هیچگاه تکرار و کهنه نشد، نه در زبان و نه در لحن و نه در آهنگ. و به درستی شهادت داد “رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم؛ دست و دهان بسته گذشتیم!” آری… و براستی شاعر ممتاز میهن ما در سی سال گذشته، حتی یکبار مجال آن را نیافته تا شعر خود را با “دست و دهان باز” برای مردمانی که دوستش می داشتند بخواند. با وجود این، اگرچه فرصت را کوتاه و سفر را جانکاه به یاد آورد در آستانه شدن، اما… هم به یاد داشت که یگانه بود و هیچ کم نداشت.

و در پایان آن سفر براستی جانکاه، آن دم اراده کرد به پایان بخشیدن خود که دریافت تن، تاب جان را نمی آورد.  کار که ریاضت و عبادت او بود، ناممکن شده است. پس اراده کرد نخورد و ننوشد، و نخورد و ننوشید و این اراده معطوف به نیستی، نبودن و تن زدن از ادامه بودن، و پس مانده خود را به دور افکندن. رفتاری شایان شاعر؛ شاملو.

 مطالب پیشنهادی: مرثیه درد (شاملو قبل از مرگ و بعد از مرگ)

پس او، الف. بامداد، روی بگردانید و بدرود گفت با صبوری جمیل عشق “آیدا”، بدرود گفت با ما، با شما و با ته مانده ای از عمر که دیگر نه فقط چنگی به دل نمی زد، بل خنج دمادم بود بر جان و دل انسان ترد و توانایی که او بود. پس:

دالان تنگی را که در نوشته ام

به وداع

فراپشت می نگرم

و… به جان منت پذیرم.
آری… “چنین گفت بامداد خسته.”

شاملو، زمان بسیار پیش از سفر، خود با من گفته بود “زادن ما یک تصادف است و مردن ما یک حتمیت” اما او با من نگفته بود که بودن آدمی، -بودن و زیستن آدمی، از آن دست که او بود – می تواند یک معجزه به شمار آید. نه او نگفت، لیک ما دیدیم؛ من دیدم در او “توان جلیل به دوش بردن بار امانت /و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان” را و اکنون چه عریان در می یابم معنای ثقیل آنچه را گفت بامداد خسته: تنهایی و دشواری وظیفه!
محمود دولت آبادی

آبان ۱۳۷۹ – تهران

برگرفته از کتاب “قطره محال اندیش ۲” چاپ دوم صفحات ۱۴۶، ۱۴۷ و۱۴۸

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
اسفند ۱۹

شعر جشن گریه – ما بیماریم، بیمار به بغض هایی مهیب…

ما بیماریم - یاسین رحمانی

​ما بیماریم

بیمار به بغض‌هایی مهیب،

که در پشت دیوار لبخند

پنهان کرده ایم.

بغض ها آلوده به سکوتند؛

تلخ اند.

شکستشان را بایست

با های هایِ گریه ای شیرین

جشن گرفت…
یاسین رحمانی
شرح عکس: #نقاشی دیجیتال، اثر SuprermeDivinity

مطالب پیشنهادی: اصول شعر خوانی – برگرفته از کتاب انگشت و ماه 

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید