فروردین ۲۵

شعر خاطرات – خاطراتی که در ذهن خیابان متلاشی شده است

خاطرات - خاطراتی که در ذهن خیابان متلاشی شده است - یاسین رحمانی

لابلای بوق ممتد ماشین ها،
من مانده ام
و خاطراتی که در ذهن خیابان
متلاشی شده است.
عبور از این بیابان
دشوار است،
دشوار…

#یاسین_رحمانی

 

شعر پیشنهادی جهت مطالعه: میلاد تو – آغاز شدی در شب تردید، زان شب این ماه، خویش را به شب آویخت

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۱۹

عاشقانه و اجتماعی – چند شعر کوتاه

  • عاشقانه

خسته از این همه نابودن،
دلم بودنی می خواهد
از جنس ِحریرِ لحظه هایِ باتو بودن…

#یاسین_رحمانی

***

شکوفه‌های بهار خوشبختی را
سلام برسان
و بگوشان:
پیمانه سر شد،
پیمان را چه شد؟

#یاسین_رحمانی

***

چه بی رحمانه دوری ز من!
مرهمی باش
روی زخم کهنه‌ی فاصله‌ها…

#یاسین_رحمانی

***

کاش کسی بیدار کند
زین خواب آشفته مرا.
کاش فروغی بربتابد
روشن کند
شام تاریک مرا.
کاش به یکباره ز راه، فردا برسد
بپرد آغوش امروز،
بشکفد باز فراموشی و روزها نو شود.
این حجم کابوس را فقط
بیداری درمان است؛
کاش یک دست تکانم بدهد
گوید این دوزخ فقط خواب است.

#یاسین_رحمانی

 

***

  • عاشقانه

پایان من آنجاست
که بر تختِ دلت شاه نباشم…

#یاسین_رحمانی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۱۹

شعر: سیمرغ بلورین زیباترین سکانس سال

برنده سیمرغ بلورین زیباترین سکانس سال

گره کور نگاهم با نگاهت
باز شدنش را نه تو میلت هست
نه من.
مژه هایت می نوازد ساز
پلکت می خواند آواز
به رقص آمده ام
با نی انبان راز

نسیم بهاری چشمانت
بر وجودم می وزد
ته دلم
خواهش خواستن تو می روید.
اردیبهشتِ بودنت،
سرزمین بکر چشمان تو را دوست دارم.
ای مقصد این راه طویل،
ای جنوبی ترین نقطه خاک،
می رقصم و می آیم به سویت
برسم به ساحل دریایت
قد یک ایران
خاطره می سازم برایت.

نگاهم کن فقط
کورکن این گره را باز
در من شورش صد قبیله راه بیانداز
بنشین و از پشت بُرقَع
تماشا کن واقعه ها را به ناز.

ای‌زیبای بی وقفه
بانوی بهارین،
در من شورشی برپاست.
های های خواستنت همه جا پیداست
تاب مقاومت نیست مرا.

تکه های پازل فاصله را نچین.
بردار یک به یک تکه های این معما
دور بیانداز.
بین ما
جز یک لایه پیراهن نباشد..
جز بوسه بر پیشانی و دست
جز آغوش نباشد.

نگاهم کن فقط
کور کن این گره را باز
صدای چشمان مرا می شنوی؟
زنگ کاروانی خسته را؟
شبهِ مقصدِ خوش منظری
هر بار فریبش می‌داد.
اتراق به گمانِ مقصد
ولی هر بار
کاروانسرا بود فقط!
باز به راه می افتاد…
ز راه تار تردید رسیده ساربان،
نگاهم کن فقط
کور کن این گره را باز…

#یاسین_رحمانی
کانال تلگرام
اینستاگرام

[نام شعر: زیباترین سکانس سال] – فروردین ۹۶ – [شعر #سپید]

شعر های پیشنهادی جهت مطالعه: آغاز شدی در شب تردید، زان شب این ماه، خویش را به شب آویخت

  • سیمرغ بلورین
این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید