اسفند ۲۲

تاریکی شیرین من

تب کدام واژه
کدام شعر
آتش فشان خفته ام را گداخته کرد؟
کدام دست
گرد راز از چهره ی شبم سترد
کدام کس
بر تن تاریکی شیرین من
لباس نور پوشاند؟

کدام دست تکانم داد؟
کدام دست بیدارم کرد؟
نام خاموش مرا
کدام حنجره با فریاد
در پهنه اصوات جهان لرزاند؟

بر گرد یک رویا
شامگاهان گرم نشسته بودیم شاد
شیپور شعر می نواختیم و مست از شراب
آواز شیدایی و شور می خواندیم

کدام دست حسود
به بیداری حسرتناک
پرتابم کرد؟

#یاسین_رحمانی

[نام شعر: تاریکی شیرین] – اسفند ۹۵ – [شعر #سپید]

عضویت در کانال تلگرام 

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
دی ۲۰

گریه کردم

روزهای سبز را برگ به برگ گریه کردم؛

خون شدم‌ در تن پاییز

تمام هیبتش را 

رگ به رگ، 

گریه کردم.

جای ابری که گذشت و هیچ نگاهی بر زمین خشک این اطراف نکرد،

جای طوفانی که سرما داشت و از باران نگفت،

جای هر حسرت که در ذهن پراکنده ی من بود

گریه کردم ناخودآگاه،

گریه کردم تا خدا… 
یاسین رحمانی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
مهر ۳۰

پاییز 

عکس: ایمان ولیخانی

.دختری زیباست

شاه‌دخت وُ پری روی وُ عسلْ چشم

جامه‌‌هایش همه ابریشم ناب 

سینه ریزش: یاقوت 

موبِلُند وُ مو بُلَند وُ دلرباست.
عمرِ زیباییِ او کوتاست 

 و پر از کوتاهی‌

می‌فروشد به خدا هم فخرْ یکریز‌.

 نام معشوقه‌یِ تنهاییِ ما 

«پاییز» است…

یاسین رحمانی
مهرماه ۹۵

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
اردیبهشت ۱۲

در پریشانی این رود بزرگ…

در پریشانی این رود بزرگ
حس آرامی‌ست
پر ز لالایی وُ یک حرف قشنگ:
گوید این راه پر از «حسرتِ دلدادگی» است
باید از خواهش زیباییِ این دشت گذر کرد
رفت وُ دل بر دل دریای بزرگ زد…

گوید این فاصله را
تا ز کویی که تو هستی گذَرَم
فرصت بودن من در بَرِ توست
فرصت خواندن من در تَبِ توست.
شاد اگر
یا که غمگین،
سخت اگر
یا که رنگین،
فصل من در تو همین است
غنیمت شمرش…

یاسین رحمانی

پ.ن:
عکس از ایمان ولیخانی – حبله رود، روستای محمودآباد، فیروزکوه، تهران.

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید
فروردین ۲۸

من بدیدم که فلک…

من بدیدم که فلک
جامی به دست
شیشه‌ی رخسار ز غمی می شوید.
من بپرسیدم از او چیست به جام
که چُنین چلچله خوان، مست و خراب
چون گلی می شکفد؟
او بِگفتا که در این جام بلور، شیره‌‌ی رنجی‌ست نهان
که تو بردی وُ کنون رایحهِ‌ی ناب ز آن می ‌خیزد…

یاسین رحمانی

این شعر را در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید